تبليغاتX
کندی شاپ
به وبلاگ من خوش آمدید
 

کودك نجوا كرد: « خدايا با من صحبت كن » و يك چكاوك آواز خواند، ولي كودك نشنيد. پس كودك با صداي بلند گفت : « خدايا با من صحبت كن » و آذرخش در آسمان غريد، ولي كودك متوجه نشد. كودك فرياد زد: « خدايا يك معجزه به من نشان بده » و يك زندگي متولد شد، ولي كودك نفهميد. كودك نااميدانه گريه كرد و گفت: « خدايا مرا لمس كن و بگذار تو را بشناسم »، پس خدا نزد كودك آمد و او را لمس كرد. ولي كودك بالهاي پروانه را شكست و در حالي كه خدا را درك نكرده بود از آنجا دور شد!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/03ساعت 20:3  توسط محمد |